أبو ريحان البيروني ( مترجم : اكبر دانا سرشت )

351

آثار الباقيه ( فارسى )

و تبخير مىكنند . كه تا مضرت آن را بر طرف كنند تا اينكه در خانه ملوك در اين شب رسم شده كه آتش بيفروزند و چون شعله‌ور گردد وحوش را به آتش مىاندازند و مرغها را در شعله آن مىپرانند و در كنار اين آتش مىنشينند و بلهب و لعب مشغول مىشوند ( خداوند از هركس كه از ايلام و ايذاى حيوانات غير موذى لذت مىبرد انتقام بكشد . ) ايرانيان پس از آنكه كبس از ماه‌هاى ايشان بر طرف شد در اين وقت منتظر بودند كه سرما از ايشان بر طرف شود و دورهء آن منقضى گردد زيرا ايشان آغاز زمستان را از پنج روز كه از آبان‌ماه بگذرد ميشمردند و آخر زمستان ده روز كه از بهمن‌ماه ميگذشت ميشد و اهل كرج اين شب را شب گزنه ميگويند يعنى شبى كه در آن گزيدن زياد است و مقصودشان اين است كه سرما شخص را در اين شب مىگزد و گفته‌اند سبب اينكه در اين شب آتش روشن مىشود اين است كه چون ضحاك قرار گذاشته بود هر روز دو نفر بياورند و براى مارى كه بدوش او بود دماغ آنها را غذا قرار دهند و شخصى كه موكل به اين كار بود پس از آمدن ضحاك به ايران ازمائيل نام داشت و اين شخص موكل يكى از اين دو را آزاد ميكرد و توشه‌اى مىبخشيد و او را امر ميكرد كه بجبل غربى دماوند ساكن شود و به آنجا برود و براى خود خانه‌اى بسازد و در عوض اين شخص كه آزاد شده به دو مار دماغ قوچى ميخورانيد و اين دماغ را با دماغ يك نفر ديگر كه كشته شود مخلوط ميكرد و چون فريدون ضحاك را گرفت ازمائيل را حاضر كرد و خواست كه او را پاداش بخشد ازمائيل اشخاصى را كه از قتل بازداشته بود فريدون را اخبار كرد و يك رسول از فريدون خواست كه بكوه دماوند برود كه تا حقيقت قضيه را بفريدون ارائه دهد و چون ازمائيل بكوه دماوند رسيد آزادشدگان را امر كرد كه بر پشت‌بام‌هاى خود هريك آتشى بيفروزند تا شماره ايشان زياد به نظر آيد و اين واقعه در شب دهم بهمن‌ماه بود و فرستاده فريدون گفت : چه‌قدر خانواده‌ها كه تو آزاد كردى و از آنجا برگشت و فريدون را به آنچه ديده بود اخبار كرد و فريدون از شنيدن اين